love game
منم تنهای تنها ، منم سردار شبها منم امواج دریا، که می زد صخره را پا منم خاموش و خسته، ز هستی دل گسسته منم فریاد کینه، که در سینه نشسته منم آن مرد شب کار ، وجودم پر ز اسرار سخن با من نگویید، مگر از مرد شب کار منم اشک تمنا ، به دامن می نهم پا چکانم گرم و آرام ، از این بسیار غمها منم در گاه و بیگاه ، که هستم با تو همراه به هر سویی گذشتی ، رسیدم بر تو در راه منم شور و نمکزار ، کویری خشک و تبدار ز من رُستن نبینی ، میازارم بدین کار منم سیمای مهتاب ، که افتادم سر آب مکش بر آب دستت ، نکن بیدارم از خواب منم ابر بهاری، سر هر جو کناری نگر تا چند بارم، شوم هر گوشه جاری منم شهباز دمساز، که می آیم به پرواز بچرخم تا در این دشت، نمایم سلطه آغاز منم یک رنگ و صد رنگ، شوم با جمله همرنگ به هر رنگی درآیم، ز آبم جمله بی رنگ منم صبحی دل انگیز، نسیمی یاسمن خیز کزین گلشن گذشتم ، سبک سیر و دلاویز منم در جمع و تنها، روم با هر که هرجا مرا والله پذیرند ، چه در اینجا و آنجا منم در باغ و بستان، شکفتم در گلستان ز عطر جانفزایم ، شده مرغان غزلخوان منم آغاز امروز ، در این صبح دل افروز دریغا باز بنگر، به پایان آمدم روز منم رود خروشان، چو دریا سخت جوشان گهی نهرم گهی بحر ، گهی یک قطره باران منم در هر مکانی، ز من خالی نمانی کنی گر جستجویم ، ز من یابی نشانی منم در مرغزاران ، به هنگام بهاران ز من خالی نمانده ، مکان کشتزاران منم برگ درختان ، که می ریزم پریشان پس از من شاخساران ، نگر بی رنگ و عریان منم برف زمستان ، ز سرما سخت سوزان کنم با سردی خود، دل و جان را پریشان منم پیوسته خاموش ، به دورانم فراموش کسی آیا سپارد ، به آه و ناله ام گوش؟ منم تا روز آخر ، به همراه خوش و شر از این فریاد سینه ، بسوزم همچو اخگر منم پروانۀ روز ، که دائم در غم و سوز بهار جنگل من ، شود بر شعله پیروز عشـق یعنـی هـمون سـلام اول عـشق یعنـی مـایه قـوت قـلـب عشق یعنی انفجار احساسات عشق یعنی کم کردن فاصله ها عشق یعنی کلید یک رابطه ی محکم عشق یعنی در موفقیت هم شریک بودن یعنی کاری کنی که راحت پیدات کنه عشق یعنی مثل اشرف زاده ها باهاش رفتار کنی عشق یعنی کسی رو داشته باشی که ازت محافظت کنه عشق یعنی وقتی باهاش قرار داری به خودت برسی عشق یعنی یک عالمه حرف رو با یه اشاره گفتن عشق یعنی هولش بدی تو یک مسیر درست عشق یعنی یه بازی که تمومی نداره عشق یعنی من وتو ما میشویم عشق یعنی حرفشو باور کنی عشق یـعنی جادوش کنی تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم تو را به خاطر عطر نان گرم برای برفی که آب می شود دوست می دارم تو را برای دوست داشتن دوست می دارم تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم برای پشت کردن به آرزوهای محال به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم تو را برای دوست داشتن دوست می دارم تو را به خاطردود لاله های وحشی به خاطر گونه ی زرین آفتاب گردان برای زیبایی بنفشه ها دوست می دارم تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم تورا برای لبخند تلخ لحظه ها پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های آسمان دوست می دارم تو را به اندازه خودت ، اندازه آن قلب پاکت دوست می دارم
برای دوست داشتن با من چون و چرا مکن مگر دیوانه ای! بگذار فارغ از تمامی بدن ها عشق بورزم بگذار بیرون از محدوده مکان و زمان تو را دیوانه وار دوست بدارم. مگر نه است که پرنده را عشق پرواز است ماهی را عشق دریا خاک کویر محتاج آب و بدینسان قلب من محتاج دوست داشتن به من گرمی ببخش... دستهای مهربانت را به من بسپارو با من به سرزمین رویاها بیا در آستانه فصلی سرد مرا به بهار دعوت کن. بگذار تنها تو را هوای تو را در کنار خود احساس کنم مرا که دلزده از هرچه هست و نیست تنها به رویایی میهمان کن. تو معناي تمام واژه هاي مني براي عاشقانه هايم به دنبال واژه مي گردم تو بازهم در من ظهور مي كني...تو باز هم مرا به دنياي خود مي بري.... تو باز هم مثل هميشه مرا به اوج مي بريَ...به ناكجا.... لبخند كه مي زني پرنده ي دلم بال بال مي زند... با اين دل پر بريده چه كنم؟ مي خواهم از آنجايي بگويم كه نگاهم در نگاهت حل شد... در نا كجاي ذهنم تو اردو زدي دلم كه ديگر ملك خصوصي توست.... و من نوشتم از بودن تو ...تویی كه ... از تو براي تو و براي دلتنگي هاي هميشگيم مي نويسم... مي خواني و مي گويي سلام ... و من سلامت را هرباره با سبدي از گلهاي سرخ به رنگ بوسه پاسخ مي دهم و تو ...تو كه حجم بودنت به اندازه ي تمام هستي من است.... بگذاريد همه بدانند ....بگذاريد بدانند.......مي خواهم فرياد كنم .... باشد اين بار هم نه....اما مي گويم كه من تو را بهترين میدانم دست من نیست، عاشقم.
اگر دوست دارم همیشه در کنار تو باشم، دستانت را بگیرم و بر لبانت بوسه بزنم و غرق در آغوش گرم تو شوم، دست من نیست، عاشقم. اگر هر روز طلوع خورشید، اولین طلوع تو در قلب و روح مرا یادآور می شود و شب چون به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم، به یاد تو می افتم، دست من نیست، عاشقم. اگر تو همه زندگی و فکر و ذکر اندیشه و جان من شده ای، دست من نیست، عاشقم. اگر همه ابرهای جهان بغض اندوهناک خود را در چشم من خالی می کنند و چشمانم همیشه باران را به تو هدیه می دهند، دست من نیست، عاشقم. اگر لحظه های دور از تو بودن، این همه سخت و جانکاه است، دست من نیست. عاشقم. اگر کلمات من با تو بوی دیگری می گیرند، واژه ها با تو جان می گیرند، جانم با تو رنگ می گیرد، نیمه شب حضور تو را احساس می کنم و اوج می گیرم و لحظه هایم معطر می شود، دست من نیست. عاشقم. اگر همه فصل های زندگی من بی تو سرد است و با تو بهاری می شوم، دست من نیست. عاشقم. به گل گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من خوشگل تر است..." به پروانه گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من زيبا تر است..." به شمع گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من سوزان تر است..." به عشق گفتم: "آخر تو چيستي؟" گفت: "نگاهي بيش نيستم با تو دوباره من شدم من با تو چیز دیگرم کاشکی ندونی وقتی که میرم کاشکی ندونی بی تو میمیرم مرگ قناری دیدن نداره گلی که خشکید چیدن نداره میرم از اینجا وقتی که خوابی من اهل خشکی تو اهل آبی این نامه از دختر کویره وقتی میخونیش که خیلی دیره میرم از اینجا با پای خسته با چشمی گریون قلبی شکسته بغضی هنوزم مونده تو سینه دوری چه سخته قسمت همینه کاش می شد سرزمین عشق را روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد. هميشه تو روي هر پله اي كه ايستاده باشي خدا روي پله بالاتر است نه براي اينكه بگه اون خداست و تو بنده بلكه براي اينكه هميشه دستت تو دستش باشه هميشه تو روي هر پله اي كه ايستاده باشي خدا روي پله بالاتر است نه براي اينكه بگه اون خداست و تو بنده بلكه براي اينكه هميشه دستت تو دستش باشه منتظر كسي باش كه اگه حتي در ساده ترين لباس بودي، حاضر باشه تو رو به همه دنيا نشون بده وبگه كه: "اين دنياي منه" قلب من در هر زمان خواهان توست / این دو چشمان عاشقم مهمان توست / گرچه لبریز از غمی درمانده ام / این نگاهم در پی درمان توست ...! تمام شیرینی عسل از بوسه است پاسخ هر بوسه ای یک بوسه است بهترین هدیه پس از یک انتظار بشنوید از من فقط یک بوسه است شعله گفت کاش روزی به شمعدان میرسیدم شمع بدون اینکه حرفی بزند ذره ذره آب شد تا شعله به آرزویش برسد! ***** « دوستي ها و دوست داشتن ها » بالاخره کنج دنج بعد از يه مدت طولاني (به دليل امتحانات نويسندگان) قراره به روز بشه. بابت اين موضوع از همه ي دوستاني که به ما لطف دارن عذرخواهي ميکنيم. اين نوشته به احتمال زياد آخرين نوشته ي کنج دنج خواهد بود.ما براي اين کار دلايل زيادي داريم که اوليش گرفتاري خودمونه. ولي از همه مهمتر اينه که دغدغه ي ما مسائل روز اجتماعيه در حاليکه در پارسي بلاگ (و البته وبلاگ هاي ديگه) به اين موضوع اهميتي داده نميشه و اين مسائل همه در حاشيه قرار ميگيره. وبلاگ نويسي براي ما کنج دنجي ها تجربه ي جالبي بود.روزي که عزم نوشتن کرديم فکر ميکرديم شايد حرفاي تازه تر و گوشهاي شنواتري وجود داشته باشن . فکر کرديم که شايد با گفتن يا بازگويي مسائل کهنه ، حرفهاي تازه اي بگيم و بشنويم اما... . به هر حال ما با آدمها و عقايد تازه اي آشنا شديم که خالي از لطف نبود.اما چيزي که منو وادار به نوشتن اين مطلب کرد يه موضوع ديگه ست : ارزشها و قيمت ها. همه ي ما از بچگي بارها اين جمله رو شنيديم که هر چيزي قيمتي داره و براي به دست آوردن و حفظ چيزهاي ارزشمند ، بايد قيمت اونها رو پرداخت.يکي از ارزشمند ترين روابطي که ما در زندگيمون داريم ، دوستيه. يه رابطه ي صميمانه ، باگذشت ، و ارزنده. مطمئناً همه ي ما دوستاني داريم که خيلي براشون ارزش قائلیم و حاضر نیستیم اونا رو از دست بدیم.ازشون چیز یاد میگیریم و چیزایی هم بهشون یاد میدیم.این یه رابطه ی سودمند دو طرفه ست. باهم دعوا میکنیم ، قهر میکنیم ، آشتی می کنیم و خلاصه رابطه مون در جریانه. اما تا به حال از خودتون پرسیدین که برای دوستی تون چه قیمتی رو پرداختید؟ اصلاً قیمتش رو پرداختید؟ چیزی که شاید خیلی از ما هرگز بهش دقت نمی کنیم اینه که آیا برای دوستمون و دوستیمون چیزی خرج کردیم یا نه؟ ما برای خرید مایحتاج روزانه مون ، قیمتی می پردازیم. حتی برای خرید یه بسته آدامس. اما خیلی وقتا برای مایحتاج روحی خودمون حاضر نیستیم قیمتی بپردازیم. با خودمون فکر میکنیم که روابط روزمره مون خود به خود در جریان هستن و لازم نیست براشون وقت یا انرژی صرف کنیم. مسلماً ما هرگز نمیتونیم روی روابط عاطفی مون قیمت بذاریم.یا ارزش کسانی رو که دوستشون داریم به طور کامل درک کنیم. متأسفانه هرگز برای روح آدمی پیماته ی سنجشی در نظر گرفته نشده. و همین موضوع باعث میشه که ما آدما شکسته شیم و همدیگه رو بشکنیم. اينکه روي اين موضوع تأکيد خاصي دارم شايد به مطلبي که در زير مياد مربوط ميشه. وقتي به روابط عجيب و غريبي برخوردم که اسمش دوستي بود، بيشتر از هميشه به اين موضوع فکر کردم که تا چه اندازه قدر دوستان خوبم رو دونستم و تازه درک کردم که چه مفاهيم بزرگ و عميقي در دوستيمون جريان داره. گاهی اوقات گفتنی ها انقدر زیادن که آدم نمیدونه برای گفتن کدوم رو در اولویت قرار بده. این دقیقاً حالتیه که من الان دارم علاوه بر اینکه یه مطلب بزرگی رو من و مریم در دست داشتیم که قرار بود با همراهی چند نفر از دوستان پیاده کنیم که متأسفانه بنا به دلایلی میسر نشد.پروژه ای بود در مورد رنگ ، نوع و جنس دوستیهایی که امروز در جامعه ی ما رایج و مرسومه. این بخش کوچکی از همون مطلبه که من حیفم میاد ننویسمش. من در راستای همین موضوع در خیابون با خانمی آشنا شدم که سوژه ی مناسبی به نظر می رسید و خوشبختانه وقتی متقاعد شد که من خبرنگار نیستم ، دعوت قهوه ی منو پذیرفت. آدم عجیبی بود. از راه دوستی کسب درآمد میکرد ولی مثل تصویر ذهنی که من از این تیپ خانمها داشتم نبود. ترکیب اعجاب آوری از خوبی و بدی در وجودش داشت. دروغ نمی گفت ، با اینکه منو نمی شناخت. به خانواده ش عشق می ورزید و حاضر بود برای رفاه اونا تن به هر کاری بده. متولد شصت بود . حدوداً 26 ساله. ولی بیشتر شبیه چهل ساله ها بود. آدم از اینکه باهاش حرف بزنه ، احساس بدی نمی کرد. نگاه خاصی به دوستی داشت. نگاه اقتصاد مآبانه. میگفت دوست میشم ولی دل نمی بندم. توی زندگیش دوستی چند ساله داشت ولی به راحتی گذاشته بود و گذشته بود. وقتی از «امیر» حرف میزد انگار داره از یه رهگذر که یه روزی سر راهش قرار گرفته حرف میزنه. ولی در واقع از کسی صحبت میکرد که پنج سال از زندگیش رو باهاش گذرونده بود. خودش میگفت پنج سال از قشنگترین روزای زندگیش رو با امیر گذرونده. و نحوه ی آشنائیشون چیزی نبود به جز ماشین امیر. همین براش کافی بود. همین که به قول خودش 5 سال پیش طرف یه ماشین آس زیر پاش بوده.و بعد از جدایی از امیر ، آشنایی با آرش و ده ها اسم دیگه که توی ذهنم نمونده. ازش پرسیدم که آدما رو فقط از روی مارک ماشینشون انتخاب میکنه؟ گفت نه.اول سوار میشه و بعد اگر دید طرف ( به قول خودش) دست به جیبه ، ادامه میده.به همین سادگی. گفتم خب حالا وقتی طرف دست به جیبه چه اتفاقی می افته؟ و اون گفت که مادامی که با هم هستن هزینه ی خورد و خوراک ، پوشاک ، قبض موبایل و همین نیازهای عادی خودش و خونواده ش برطرف میشه. البته خانواده ی فقیری نبودن. اینو از طرز صحبت کردنش هم میشد فهمید.پدرش کارگر پلی اکریل بود و این یعنی اینکه از خیلی از خانواده های آبرومندی که من و شما میشناسیم ، وضعشون بهتر بود. ولی خب ظاهراً به این رویه عادت کرده بودن. جالب ترین قسمت قضیه اینجاست که دوستان چند ماهه یا چند ساله ی این خانم در بدو امر با خانواده آشنا میشن و مثل یک مهمون عزیز مورد استقبال قرار میگیرن. اجازه ی رفت و آمد گاه و بیگاه دارن و مثلاً اگر یه شب بخوان خانم رو به شام دعوت کنن ، خواه ناخواه 4 تا خواهر خانم هم اونا رو همراهی میکنن.و خودش به این میگفت زرنگی. به این موضوع افتخار میکرد که هیچ زن و دختری مثل اون ، تا به حال این ترفند رو بکار نبرده. توی گفتگوی چند ساعته ای که بین ما انجام گرفت ، گاهی تعجب کردم ، گاهی خجالت کشیدم ، گاهی تأسف خوردم و گاهی از ته دل به شیطنت های کودک پنج ساله ای که در وجودش قایم شده بود ، خندیدم.و اون انقدر ساده و صمیمی بود که انگار سالها بود می شناختمش. حقیقتی که نمیتونم پنهانش کنم اینه که وقتی سادگی گفتار و رفتارش رو دیدم بیشتر از همیشه به این موضوع رسیدم که مهم نیست آدما چیکاره هستن.مهم اینه که چقدر آدم هستن. درستکار راست گفتار. کی میتونه بگه که اون جایگاهش پیش خدا از ما پائین تره یا بالاتر؟ قصدم از گفتن این حرفا تحسین یا تقبیح اعمال این خانم نیست.فقط میخوام بگم که گوهرهای درونی ما در هر محیطی میتونن رشد کنن.در گلستان و یا در لجن زار. به هر حال دوستی شاید متنوع ترین رابطه در حوزه ی روابط انسانی محسوب میشه. چون انقدر از نظر جنس و رنگ در این مورد تنوع وجود داره که حرف زدن از همه ی انواعش کار سخت و شاید محالیه. کار ما نيست شناسايي راز گل سرخ کار ما شايد اين است که در افسن گل سرخ شناور باشيم پشت دانايي اردو بزنيم صبح ها وقتي خورشيد در مي آيد متولد بشويم روي ادراک فضا،رنگ، صدا، پنجره گل نم بزنيم آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي هستي بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم از چنار از پشه از تابستان روي پاي تر باران به بلنداي محبت برويم در به روي بشرو نور و گياه و حشره باز کنيم کار ما شايد اين است که ميان گل نيلوفر و قرن پي آواز حقيقت بدويم کجا بــودي وقتي برات شکستـم يخ زده بود شـاخه گُلم تو دستـــم کجــا بـودي وقتــي غريبــي و درد داشت مـن تنها رو ديوونه ميـــکـرد کجــا بودي وقتي کنـار عکســـات شبا نشستم به هواي چشمـــات کجا بــودي ببيني مــن ميســـوزم عيــن چشــات سيـاهه رنـگ روزم ســـرزنشــــاي مردمـــو شنيـــدم هــر چــي که باورت نميشه ديـدم کنـــايه هــاشونــو به جون خريدم نبــود ستــاره ام شبـا گريه چيـدم کجا بودي وقتي اشکــام ميريخت خون جاي گريه از چشام ميـريخت کجـــا بودي وقتـــي آبـــروم مـــرد امــا به خـاطر چشات قسم خـورد کجـــا بودي وقتي که پرپر شـــدم سوختم و از غمت خاکستر شدم خنده واسه هميشه از لبـام رفت رسيدن از مرمر رويــاهـــــام رفت عشق عشق یعنی با تو خواندن از جنون ، عشق یعنی سوختنها از درون، عشق یعنی سوختن تا ساختن ، عشق یعنی عقل و دین را باختن ، عشق یعنی دل تراشیدن ز گل ، عشق یعنی گم شدن در باغ دل ، عشق یعنی تو ملامت کن مرا، عشق یعنی می ستایم من تو را ، عشق یعنی در پی تو در به در ، عشق یعنی یک بیابان درد سر، عشق یعنی با تو آغاز سفر ، عشق یعنی قلبی آماج خطر، عشق یعنی تو بران از خود مرا ، عشق یعنی باز می خوانم تو را ، عشق یعنی بگذری از آبرو ، عشق یعنی کلبه های آرزو، عشق یعنی با تو گشتن هم کلام، عشق یعنی شاخه ای گل در سبد ، عشق یعنی دل سپردن تا ابد ، عشق یعنی سروهای سر بلند ، عشق یعنی خارها هم گل کنند، عشق یعنی تو بسوزانی مرا ، عشق یعنی سایه بانم من تو را ، عشق یعنی بشکنی قلب مرا ، عشق یعنی می پرستم من تو را، عشق یعنی آن نخستین حرفها ، عشق یعنی در میان برفها، عشق یعنی یاد آن روز نخست ، عشق یعنی هر چه در آن یاد توست، عشق یعنی تک درختی در کویر ، عشق یعنی عاشقانی سر به زیر، عشق یعنی بگذری از هفت خان ، عشق یعنی آرش و تیر و کمان 
عشق یعنی؟؟؟؟؟

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

من عاشق تر شدم
تو رامي خواهم




عاشق جان و تن شدم
با تو گل از گلم شکفت
با تو دوباره زن شدم
با تو جوانه زد همه
شاخه خشک پیکرم
از تو پر از ترانه شد
برگ سفید دفترم
با تو دوباره جون گرفت
هر چی که در من مرده بود
انگار پسم داد زندگی
هر چی امانت برده بود
با تو نگاه مات من
پر از گلهای ناز شد
گل لبان بسته ام
به شوق بوسه باز شد
با تو تمام خستگی
از تن من به در شده
درد غریبی کم کمک
مرده و بی اثر شده
با تو دوباره میرسم
به حد بی حساب زن
به اوج بخشش و غرور
به مرز عشق ناب زن
با تو درخت پر برم
با تو ز بیش بیشترم
از بهترینها بهترم 
![]()
![]()
انتظار![]()
![]()
![]()
چـشم من در انتـظار که يـه روز بيـــائی دوبـاره![]()
هر کی اسمـتو مياره ٬هميشه اشکهام ميـباره![]()
دفــــتر تو روی طاقــــچه٬حرفاتُ يادم ميـــــاره![]()
تا نگــام به اون می اُفـته ٬يه چـیـزيُ کم میـاره![]()
دل مــــن يه بيــــقرار ٬آخــــه اون داغــــتُ داره![]()
ياد چشمات که می اُفته٬دوست داره بازم بباره![]()
گــلـدون ياس تو باغـــچه٬بوی عـــطر تورو داره ![]()
تا يه گــل واسـم ميـــاره٬همه چی بـــرام بهاره![]()
ديـگه شــعرام واسـه تو چـــيـز تازه ای نــــداره ![]()
همـه حرف من ايـنه ٬ هميـشه اشـکهام میباره![]()
![]()


تنهایی
سکوت تنهايــــــــــي ام را تو بشکن : 
با زمزمه هـــات ، با ترانه هــــات،
با هيــــــاهوي خنده هـــات ، با آواي کلمــــات ،
با گرماي دستــــات ، با نور ديدگــــانت ، با هياهوي شادي هـــات 
بشکــــــن و خورد کن سکوت تنهايـــــــي ام را ...
بگــــــــذار انعکــاس آن چيزي بـــاشد جز تنهايــــــــي ...
بگــــــــذار آن برگشت تو باشــــي ...

![]()





در میان گامها تقسیم کرد
کاش می شد با نگاه شاپرک
عشق را بر آسمان تفهیم کرد
کاش می شد با دو چشم عاطفه
قلب سرد آسمان را ناز کرد
کاش می شد با پری از برگ یاس
تا طلوع سرخ گل پرواز کرد
کاش میشد با نسیمشامگاه
برگ زرد یاس ها را رنگ کرد
کاش می شد با خزان قلبها
مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد
کاش میشد در سکوت دشت شب
ناله غمگین باران را شنید
بعد دست قطره هایش را گرفت
تا بهار آرزو ها پر کشید
کاش می شد مثل یک حس لطیف
لا به لای آسمان پر نور شد
کاش میشد چادر شب را کشید
از نقاب شوم ظلمت دور شد
کاش می شد از میان ژاله ها
جرعه ای از مهربانی را چشید
در جواب خوبها جان هدیه داد
سختی و نامهربانی را ندید
کاش میشد با محبت خانه ساخت
یک اطاقش را به مروارید داد
کاش می شد آسمان مهر را
خانه کرد و به گل خورشید داد
کاش میشد بر تمام مردمان
پیشوند نام انسان را گذاشت
کاش می شد که دلی را شاد کرد
بر لب خشکیده ای یک غنچه کاشت
کاش میشد در ستاره غرق شد
در نگاهش عاشقانه تاب خورد
کاش می شد مثل قوهای سپید
از لب دریای مهرش آب خورد
کاش میشد جای اشعار بلند
بیت ها راساده و زیبا کنم
کاش می شد برگ برگ بیت را
سرخ تر از واژه رویا کنم
کاش میشد با کلامی سرخ و سبز
یک دل غمدیده را تسکین دهم
کاش میشد در طلوع باس ها
به صنوبر یک سبد نسرین دهم
کاش میشد با تمام حرف ها
یک دریچه به صفا را وا کنم
کاش میشد در نهایت راه عشق
آن گل گم گشته را پیدا کنم 





روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ... 





دست در جذبه ي يک فرد بشوييم و سر خوان برويم
هيجان ها را پرواز دهيم
ريه ها را از ابديت پرو خالي بکنيم

نام را باز ستانيم از ابر








